ღ♥ღ ღ♥عشق خيس بارانღ♥ღ ღ♥

جقدر سخته يه روز جشاتو باز كني ببيني توي كردابي داري دستو با ميزني كه ديكرون خودتو

مقصر ميدونن...جقدر بايد عذاب بكشي؟؟جقدر بايد زجر بكشي و اشك بريزي تا شايد يه روزي

يه جايي يه ادمي ...زير ركبار نكاه غم كرفته،تو رو ببينه؟؟..

جقدر سخته عاشق باشي و تهمت يه عشق دوروغين رو بهت بزنن كه حتي روحتم از اين حادثه

خبر دار نبوده...يه بغضي تو كلومه ،دلم مي خواد با بروانه ي مرك هم سفر شم و اروم اروم برم

بيش خدا.اونجا ديكه كسي به من نميكه كه "برو"..وقتي دستمو بزارم تو دست مرك مثل كلبركي

از گل ميتونم تو رودخونه ي محبت كم كم قدم بزنم!..

خدايا تو ميدوني من اين دنيا رو نمي خوام.بس جرا من اينجام...خدايا ديكه اين روزا برام سخت

شده هر روز روي كاغذ بنويسم "زندكي مرده است،براي من مرك زنده است".

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:7  توسط مهسا  | 

جقدر سخته شبا به يادش اشك بريزي و با خاطراتي خسته زندكي كني...

روزي از تنها ترين تنهايي هايم از خود برسيم تو كيستي؟...جرا زنده اي؟..زندكي براي تو جه

معنايي را دارد؟؟؟؟....هر جه فكر كردم ديدم كه زندكي من فقط تو هستي ...من هميشه قلبم

با ياد تو زندكي كرده است و بي اما قلب من نبض نداشت!...

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:54  توسط مهسا  | 

کاش این انتظار و شكستن تموم بشه...

چه جوری دل منو شکوندي          چرا با اين دل من نموندي

اخه مگه من بازيچتم                   اره هميشه سرد و خستتم

ولي اخه هستي من                  اهاي بت سنگي من

مي خواي چقدر گريه كنم            چقدر برات اشك بريزم

تا نشكني اين دلمو                    خسته نشي از خودمو

واسه من نشي يه خاطره            تموم بشه و از اين دلم بره

كارم شده خستگي ویه دلهره         بشكنم ويادم از دلت بره

شكوندي قلب خسته مو              تنها گذاشتي دستمو

ولي بدون دوست دارم               بي تو؟؟؟؟...نه ديگه نمي زارم! 

 چقدر بده ادما دلمو همو ميشكنن به اميد اين كه يه روزي بتونن اون شكستگي رو بر طرف كنن يا اصلا با

 اين دل شكستن تونستن واسه دل خودشون مرحمي بشن...

همه ي ما ادما همينجوري هستيم...اول فك مي كنيم داريم بهترين و برترين كار دنيا رو ميكنم ولي وقتي

 چشم باز مي كنيم مي بينيم توي گرداب دل شكسته ها داريم دست و پا مي زنيم..

اره ما خودمونيم كه اين كارا رو مي كنيم بعدشم خوشحاليم كه تونستيم اين كارو بكنيم...ولی...

منم خستم مثل توموم دل شكسته ها...

 كاش بدونن اين دله كه داره زير پاشون مي شكنه نه يه برگ پاييزي...

تنها فرقش اينه كه وقتي دلت مي شكنه توي سكوته...ولي هميشه صداي هق هق شكستن برگاي

 پاييزي رو از ياد نمي برم...

از ياد نمي برم كه مثل برگ پاييزي ولي كاغذي شكستم... هيچكس رو نداشتم كه بتونم روي شونش

 تكيه بدم و اروم گريه كنم .... براش بگم از راز دلم از غربتم ... از عشقم..از بي كسيم و تنهاييم...

خدايا من تو رو حست كردم تو اوج غربتم... تو قعر بدبختيم و تو اوج خوشبختيم...

خدايا خودت ميدوني كه من جقدر دوست دارم..بس اخه چرا من اينجام؟..هميشه تنها و بي كس زير

دست و پا هاي يه مشت ادم دارم له مي شم...

خدايا خيلي تنها به دادم برس.. كمكم كن خودت مي دوني كه به جز تو هيج تكيه گاه و سر پناهي

 ندارم..

همه جا سرده هواي قلبم باروني يه..كاش سر پناه يا چتري بود تا منو از اين حادثه نجات بده...

تا دستمو بگيره و منو از اين بي كسي ها نجات بده... خدايا تكه تكه شده ام بس كه شكستم...

چقدر ابري بودن سخته...چقدر سخته كه هميشه ناراحت و غمكين باشي يا وقتي خوشحالي از

 ناراحتي ديگران بازم غمگين شي...

دلم با غم ها هم سفرست.....پس بگذاريد تا قعر اسمان بروم شايد پسر اسمان را ببينم و از غم هايم بكويم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:11  توسط مهسا  | 

نديدنت برام يه درده....

كجايي تنها عشق من                       كجايي تو ،همه هستي من

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 20:21  توسط مهسا  | 

نديدنت برام يه درده....

كجايي تنها عشق من،كجايي تو ،همه هستي من...

عمرم نبض ندارد... قلبم از تپش افتاده است و ديگر براي تو ،براي عشق تو به صدا در نمي ايد...

تيغي از جنس انتقامو برداشتم و بر روي رگ عمرم گذاشتم.....

قطره خوني سياه از جنس انتظار بر روي دستان لطيفي که يك روز به اين فكر مي كردند كه بتوانند

دسانت را لمس كنند ارام چکيد...

بوي انتظار تموم كوجه هاي غم زده ي خيالمو گرفته...همه جا رو رنگ غم و تنهايي گرفته...

پنجره ي اتاقم باز بود رو به كوچه ي سكوت...همه ساكت بودند و هر صداي جز صداي سكوت

در  فكري بود .... نگاهم به چراغ تشنه ي خيابان افتاد كه به دنبال قطره اي نور بود...

اما نور براي ما تو بودي....تو نور بودي و نبودي....

مه اي غليظ كه با سكوت دلشكستگي هم اوا شده بود همه جا را گرفت....

نسيمي دلنواز ان طرف كوچه ي خيالم وزيد... خيابان را نگاه كردم هنوز هم خاموش بودو

بي رنگ.... لباس سياه تنهايي را بر تن كرده بود و ماتم گرفته بود....

هم رنگ خيابان لباس پوشيده بودم ...ازغم كده ام بيرون امدم و مشغول قدم زدن بر روي

تن خسته و سياه اين خيابان شدم... با فكر تو كه روزي حتما هم اينجا با من هم قدم

خواهي شد و رنطين باشيم گام بر مي داشتم..... تنهاي من تنها مباش ... هم صدا با عشق باش!...

حتي فكر نديدنت توي كوچه ي خيالم منو مي كشه... تموم زندگي من منو ديگه

تنها نذار بزار با هم باشيم براي هم باشيم....كاشكي شيشه ي عمر اين غرورامون 

شكسته شه...براي هم با شيم تا هميشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 20:21  توسط مهسا  | 

بي وفايي...

امروزا خيلي دلم تنگته                                غم من اين عشق بي رنگته

سردي دستاي من چرا پايون نداره               حس غريب من بي تو ديگه جون نداره

خسته شده از اين همه بي وفايي                مي خواد بدونه اخه عشقم،تو كجايي

كاش تموم بشه اين فاصله ها                      تموم بشه اين دردبي وفايي ها

كاش بياي ،بموني واسه من تا هميشه         من بمونم واسه تو تا هميشه

ببينيم غروب دريا رو دوتايي                         نشكنيم دل هم ديگه رو با بي وفايي

كاشكي تنهايي ها ديگه تموم بشه              قصه ي ليلي و مجنون همون نشه

همدم من غم و اين تنهايي هاست               بغض من از اين همه بي وفايي هاست

چرا برام يه عشق بي نشون شدي؟              واسه چي پسر اسمون شدي؟

منم ديگه تنها شدم                                    بي بهونه و تنها همچو مسيحا شدم

تموم زندگيم پاي عشقت داره مي سوزه          عمر من توي اين تاريكي داره مي پوسه

عشق من رفتي و نموندي پيش من                  بي تو موندن خيلي سخته عشق من

كي تموم ميشه گريه هاي هر شبم                  تموم مي شه اشك هاي هرشبم

كلبه ي خيالمو با يادتو سبز مي كنم                 با ياد تو گونه هامو تر مي كنم

تا ببيني اشك اين شب هاي منو                       تا بگيري دست سرد اين خسته رو

از بي وفايي ها ديگه خسته شدم... از خودمو اين زندگيم خسته شدم...

تحمل كردن اين حسم تو سينه داره زجرم ميده...وقتي مي گن دوسش داري بگم

دروغه .... ساحل دريا دلش برام سوخت صدام زد برم  پيشش ... رفتم پيشش تا از تو برام 

بگه از خودت بگه ،حرفات بگه از عشقت بگه..... قدم هايم را تند ميكردم تا به مقصد بي نهايت برسم...

گرگ ها لاشه ي خورشيد را به پشت كوه مي كشاندند و دوان دوان به دور دست ها مي

گريختند.... ساحل دريا تماشايي بود ... در سكوتم روي تپه اي از كوه غم نشستم و به

غروب دریا نگريستم... اشك هاي سرد همراهي ام مي كردند...

انگار با هر غروب عشق من هم غروب مي كرد....ساكت بودم ... مثل هميشه به انتظارت

نشسته بودم...انگار سواحل دريا هم از نبودنت پريشان بودند... هريك به سويي مي رفتند

تا شايد به ارامشي دست پيدا كنند....

در سكوت با دريا حرف زدم... زير لب شعر عشقت را زمزمه كرد... او هم مثل من خسته بود!

توي اين دريا ي غم قايق بي نشون عمر من هم غرق شد.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 14:11  توسط مهسا  | 

بغض

این بغض راه گلومو بسته                        شدم برات یه عاشق دلشكسته

تموم زندگيم يه اه                                 سرنوشتم يه عشق بي گناه

تموم عمر من زندگي با يه قابه                پشت اين قاب شيشه اي يه نقابه

دستاي اسمون بي تو خيلي سرده          زيبايي پاييزفقط زردي يه برگه

گلبرگاي گل ياس پزمرده ان                      همه شو ن تو اين پاييزيه عاشق خسته ان

ديگه نمي خوام ابراي بارون زده خيس اشك باشن   نمي خوام خيابونا بر از غم اسمون باشن

نمي خوام سيب سرخي به كسي هديه بدم        زندگيم رو پاي يه عشق به دست باد بدم

فقط مي خوام تو رو داشته باشم                   با خيالت شب و روز اسوده باشم

توي اين غروب عشق سهيم باشم                 حس يه روز غريب رو با تو داشته باشم

بي محبت زندگيم رو سر كنم                        دروغاي اين زندگي رو باور نكنم

توي رودخانه ي نگات غرق شدم                    وابسته به مقصد مرگ شدم

كاش بموني واسه من ،من بمونم واسه تو      كاش بشي عاشق من،من بمونم عاشق تو

اين بغضي كه راه طلوم رو بسته اجازه ي نفس كشيدنو بهم نميده...

نمي تونم زنده باشم واسه يه عشق بي سر نوشت.... نميتونم به بي توجهيت بي تفاوت باشم!

نمي تونم زندگيم رو يه دروغ بدونم...

يه روز توي كوجه پس كوجه هاي سكوت اكه ديدي چيزي شكست بدو غم منه.. عشق منه...

با اين بغض سر مي كنم ... باهاش زندگي مي كنم..

تنهايي ها رو با خيالت پر مي كنم.. ولي بدون توي اين قفس تنهايي من  يكي تو خيالمه كه 

اين تنهايي رو برام تمومش ميكنه... كاش بدوني كه اون كي يه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 3:24  توسط مهسا  | 

سلام بر عشق پاكم                 سلام بر خورشيد تابناكم

خيلي دلم برات تنگ شده         جنس دلت براي من يه تيكه از سنگ شده

موندم تو تور اون چشاي نازت       خستم از زيادي رازت

توي چشاي تو سرنوشته            مثل یه باغ بهشته

مي بينم كه برات بي ارزشم         توي دلت يه راز رنجشم

ولي اخه توي چشاي توگيرم          براي ناز نگات هميشه ميميرم

امروز در جاده ي بر هيا هوي هميشگي قدم ميزدم...

يه هو ديدم توي دلم يه چيز شيشه اي شكست...

يه جيزي مثل بارون غم رو گونه هام نشست..

سرمو بالا كردم تا ببينم اين راز احساس شكستنو...ديدم تو اونجاي...

ديدم تو رو .... ولي توي چشات اينقدر كوجيك بودم كه به چشاي گيرات نيومدم....

لبخندي تلخ زدم تا شايد اين سنگيني نگاهمو حس كني...اما بازم به چشم نيومدم!

چشام مثل هميشه بازم هواش باروني شد... اما سيل اشكامو فقط خودم ديدم!

اشكاي من بي نفسن... بي صدان و بر از راز احساسن!

عشق من كاش مي شد اين پاييز هميشگي قلبمو ببيني كه بي تو هيج وقت بهار نداره...

كاش مي شد منم زير باروون چتري داشتم .... عشقي داشتم ... جايي داشتم!

طنين تنهايي من تنها سكوت است... در اين زمين بي تو ديگر جايي براي من نيست...

تنها رفتن به اسمان كمكم مي كند كه درد دوري را در قلبم خاموش كنم و شعله هاي عشقت زير

اين انبوه خاكستر نفس بكشند...

ديكه نمي تونم از جلوت رد بشم و حتي از شوق ديدنت نتونم سلام كنم...منم برات اونقدر

بي ارزش باشم كه ارزش سلام كردنو نداره...

ولي عشقم...اينو بدون كه همه ي هستي من تويي...

اكر دوستم نداري ولي باز هم دوستت مي دارم......

اكر عاشقم نباشي باز هم عاشقتم.....

اكر برات بي ارزشم ولي عشق  تو برام با ارزش ترين چيز تو دنياست....

اكر نتونستم بگم سلام.....الان مي گم سلام برتو عشقم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 21:18  توسط مهسا  | 

ديشب دستانم را ديدم كونه هايش از اشك خيس بود....در سكوت مي كريستند!

ارام او را نوازش كردم... دست احساس را از روي شانه اش كشيد و كفت:از سردي وجودت خسته ام...

عشقي خاموش را در قلبش ديدم... ديكر رنكي نداشت... هنوز منتظر دستان تو بود...

وجود خسته ام بي تو غمكين است...سياه بوش است! كمكش كن بتواند اين سكوت كه بي سامان است را قراري بخشد...

تك تك اعضاي وجودم تو را صدا مي زنند...بس نكذار بي صدا در سكوت و بي تو و در غم بي تو بودن بميرد....

دلم مي خواهد در كنارم بودي... دست در دست احساس بوديم و با شادي هم نفس بوديم...

با هم بوديم و براي هم بوديم...

نكاه كن اسمان را ...از ابي بودن خسته شده است بي اميد است خسته است...از يك رنكي و از بي صدايي... مي خواهد ببارد...

مي خواهد بغضي كه مدتها اذارش مي دهد را با باريدن براي عشقش فرو دهد...

لباس سياه هميشكي قلبش را بر تن ميكند و صداي هق هق كريه هايش فضا را بر مي كند...

در ان تاريكي در ان سكوت... در انتهاي جاده ي عشق دختركي ايستاده است كه حال اسمان را دارد...

هم جون كلبركي از دوري عشقش دارد بزمرده مي شود... جترش را به دست نسيم مي سبارد و در سفر طوفان هم كام مي شود...

كونه هايش از اشك خويش و اسمان خيس است... باران مي بارد.. اشك اسمان مي بارد..

براي اين دل تنها كه هنوز در انتظار عشق است مي بارد..

دخترك در جشمه هاي اشك اسمان قدم بر مي دارد و به سوي مقصدي نامعلوم ميرود...

شايد انتهاي اين جاده...كلبه ي عشقي باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 21:43  توسط مهسا  | 

دلم برات تنكه.....

دلم واسه ديدن اون نكاه عاشقانت واسه اون لبخند مليحت.....واسه خودت واسه عشقت تنك شده...

ديكه تحمل دوري تو رو ندارم...

دلم مي خواد بميرم...مي ترسم مي ترسم عشق من عاشق كسي باشه كه من نيستم ...

ديكه نمي خوام مثل يه برك كاغذي از درخت خيال با ييزي تو بيافتم و صدا ي افتادنم و له شدنم

زير دست و بام رو هيجكي نشنوه....هيجكي نشنوه و هيجكي بهم اهميت نده...

كاش مي شد از اون درياي محبت قطره اي هم ارزوني من بداري...از خودم خسته شدم از

انتظار از غم از در به دري خودم خسته شدم...تو كي مي خواي بياي؟؟؟...كي مي خواي منو

ببيني؟؟؟؟....شايد من مثل هميشه من يه ابر واسه باريدن  عشق تو هستم...انقدر شبا

به خاطرت كريستم كه ديكه اشكي واسم نمونده...

امروز واسه عشقت دستام سرده وجودم يخ كرده...من يه دل دتنكم كه تو عبور لحظه ها

ميون اين همه غم به خاك سبرده شده ام...غصه هام رو با جه باك كني از دفترجه ي زندكيم

باك كنم؟؟؟؟؟؟... كاش مي شد دلتنكي منو ببيني....اي خدا خداي اسمونا كمكم كن كمكم

كن...

دلم برات تنك شده عشقم          جنس دل اين زندكي از سنك شده عشقم

مي خوام بكم عاشقتم               مي خوام بكم دوست دارم

خسته شدم از از اين ديار            خسته از اين دلاي بي قرار

اينو بدون تويي هم نفسم             براي عشق تو بريده ميشه نفسم

دستام تو دست انتظاره                اين كل ياس منتظر يه ياره

                  دلم برات تنك شده عشقم...


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 21:42  توسط مهسا  | 

مطالب قدیمی‌تر